خرید بک لینک

اومدم که بنویسم، قبلش رفتم چن تا از آخرین نوشته هامو خوندم، این جایی که الان هستم، خیلی فرق داره با همه ی جاهایی که قبلا بودم، حسی که الان دارم متفاوته با حس های قبلیم، شایدم نیست، نمیدونم واقعا، نمیخوامم فکر کنم به چیزی، گم ترینم، خیلی گمم، نمیدونم چیکار کنم با خودم و زندگیم، تنها چیزی که میدونم اینه که این زندگی الانمو نمیخوام، نمیخوامش، من تلاش کردم، من خواستم که بجنگم، ولی ضعیف بودم؟ فک کنم، فک کنم من ضعیف تر از اینی باشم که بتونم این زندگیو دووم بیارم، من اصلا آماده نیستم، واسه جنگیدن واسه رویاهایی که تو ذهنمن، آماده نیستم، از همه آدمایی که منو به این دنیا اوردن و مجبورم کردن این زندگیو تا الان تحمل کنم بدم میاد، و نمیبخشمشون، امکان نداره ببخشمون، من دیگه به خدا هم اعتقادی ندارم، نیست، حتما نیست که نمیبینه این همه رنج رو، این همه سختی رو، ینی چی که واسه یه اتفاق خوب، 10 تا اتفاق بد رو باید از سر بگذرونی؟ من این زندگی رو نمیخوام، من تحمل حمل اینهمه حسرت رو ندارم، من دیگه نمیتونم استرس بکشم، خودمو واسه بقیه اثبات کنم، اثبات کنم که چی بشه؟ نمیدونم، مگه تهش چیه؟ چرا اینهمه خودمونو اذیت می کنیم؟ چرا ما آدما هنوز به اون مرحله از درک نرسیدیم که بفهمیم زندگی فقط رنجه؟ که متوقفش کنیم این غول وحشی رو؟ ظاهرا دیگه نمیتونم.

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:04

وقتی تاریخ آخرین پست رو دیدم خودمم باورم نمیشد، پسر یعنی یه سال و نیم گذشته و من هیچی اینجا ننوشتم؟ شت بابا شت.

چقدر این یه سال و نیمی که گذشت پر از اتفاق بود و چقدر من الان ناتوانم از مرور همهی اون خاطرهها.

این روزا روزای خوبی نیستن، خاکستری نیستن، سیاهِ سیاهن. خیلی سیاهن. ولی خب از بچگی تو گوشمون چی خوندن؟ پایان شب سیه، سپید است.

یادم باشه چند روز دیگه بیام اینجا و بنویسم باز.

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:04

صفحه بندی